تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت


زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

 

 

من گفته بودم دوستت دارم , اما نيازي نداشتم انرا به من از سر اجبار بگويي

براي من همين بس بود كه قلبم دوباره از عشقي بزرگ ميشد . ميدانستم از

اولش هم ميدانستم براي من نخواهي بود , ميدانستم جايي زنجير شده اي ,

ميدانستم عاقبت خواهي رفت . ميدانستم و باز عادت كردم و عادتم شد

محبت و ......    همه ي اينها را ميدانستم و باز دلم را گم كردم .

ميدانم ميروي ,   نيازي ندارم برايم شعر رفتن بگويي . ميدانم عاقبت ميروي

از همين حالا صداي پاهايت را ميشنوم كه ارام , ارام ,   يادشان ميرود كه من

ميان جاده ايستاده ام .

دردهامان يكي بود . از سر نداشتن دستي براي ارامش . از سر دستي كه در

ارزوي كندن دستانمان دراز بود نه فشردنشان به مهر . دردهامان يكي بود

ما تنها بوديم . خنده هامان گريه هامان زندگيمان هم تنها بود اصلا تنهاييمان

هم از جنس تنهايي بود . از جنس تنهایی که دیگران نمیشناختند .

من ميدانم ميروي . ميدانم , برايم شعر رفتن نگو . برايم نگو دور ميشوي

ميدانم براي من نيستي .

 

 

                              _________________________________________________

 

 

 

 

 

 قبلتر ها بچه بودم من

نمي دانستم

كه مادر اشكهايش از دل درد نيست

برايش نبات داغ مي اوردم و لالايي ميخواندم

تا به خيال كوچكم يادش برود دلش درد ميكند

قبلتر ها بچه بودم من

نمي دانستم

سپيدي گيسوان نازش از برف اسفند نيست

برايش از بهار ميگفتم تا دل خوشش كنم به  

به اب شدن برفهايش

قبلترها بچه بودم من

دستم به زنگ نميرسيد و بزرگترين ارزويم

معلم شدن بود و بس

قبلتر ها بچه بودم من

اما

چيزي يادم نمي ايد براي دوست داشتن تو پدر

انگار نبودي

تنها خاطرات بچه گيم را خراب كردي

من با تو بچه نبودم

تو به من بدهكاري پدر

بچه گيم را پس بده

 

 

 ساناز  

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط ساناز پناهی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست