تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت


زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

 

                             

                                                                                               

 

 

 

نشسته ام توي دادگاه

 

نام : ......

 

فاميل :.......

 

جرم : ........

 

زندان : اوين , بند نسوان

 

مجازات : سنگسار

 

.

 

نشسته ام روي نيمكت

 

سربازها به نوبت مي ايند توي اتاقم . دهنم را اگر

 

نميبندند دست و پايم كه بسته است . گرچه فرقي

 

هم نميكند . نايي نمانده براي صدايي كه در بيايد

 

از گلويم . از سربازها نميترسم از اين حس شهوت

 

كثيف كه كشيده ميشود روي تنم حالم به هم ميخورد .

 

.

 

اين غرور لت و پاره را نميخواهم ديگر . فعلا بايد

 

به فكر ترميم سكوتم باشم . تا صدايش در نيامده .

 

.

 

با چه اشتياقي حياط زندان را ميكني . چه شوري داري

 

وقتي چاله ميكني و تيشه ميزني به ريشه ي من . خوشم

 

مي ايد حد اقل تو نجات پيدا كردي .

 

.

 

روي ديوار زندان نوشته اند :

 

زندگي زيباست اي زيبا پسند

 

به خدا حوصله ي خنديدن ندارم . فقط به قول تو : كوفت

 

.

 

خيلي گرسنه ام . غذاي زندان بد است . خودم را ميخورم .

 

سير نميشوم . من سخت احساس بي وفايي ميكنم .

 

مازوخيست شده ام ؟

 

.

 

كسي ميگفت چه تضميني هست با مرگ تمام رنجها , تمام

 

شود ؟ . ميگفت از مرگ نميترسد از اين كه مرگ پايان كار

 

نباشد هراس دارد . از اينكه مسخ شود در كالبد سوسكي

 

شايد . بودايي كوچك شود و تمام رنج زمين بيفتد روي

 

دوشهايش .

 

.

 

تازه گيها ديگر از مرگ نميترسم . راستي به نظر تو مرگ

 

مرا تمام ميكند ؟

.

 

كارت تا حالا حتما تمام شده كه امدي كنار سلول من . از اول هم

 

ميدانستم تو زندان باني , نه هم سلولي . مي ايم دنبالت . زحمت

 

بستن دست و پايم را سربازها قبلا كشيده اند . ميپرم توي چاله .

 

خوابم مي ايد . گرسنه ام . اينجا كسي غرور مرا نديده؟ دلم برايش

 

تنگ شده .............

 

.

 

راستي من از درد ميترسم . نميدانم چرا تو سنگت را محكم تر از

 

بقيه ميزني ؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط ساناز پناهی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست