زنی که اخر حوصله اش سر رفت
رنج اين ساليان دراز نفس كشيدن رنج اين بهار هاي مدام رنج رقص نازايي ميان توله سگان براي من كافيست مجبورم نكن به زاييدن كسي كه من نيست من هميشه باردار خودمم . هر شب سقط ميشوم و هر روز دوباره جنين هر شب سقط ميكنم و صبح دوباره حامله ي خودم ميشوم من فرق دارم مريم مقدس هم به فاحشگي من نبود باور كن
اخرین ادمهای ذهنم . دوستشان میداشتم بی انکه دوست داشته شوم ذهنم را عق میزنم و قلبم را . تو تمام میشوی اما خوب نمیشوم . غده ات بد خیم بوده . میمیرم دنبال معشوق نمیگشتم . دوست میخواستم . نبودی از ادمها بی زارم از اینکه مدام دچار سو تفاهم میشوند . از اینکه دوست داشتن را مالکیت میدانند . رهاییت را دوست داشتم . اگر نمیخواهی قفسی نیست . این بار مرگ پایان کبوتر بود . . . 
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


