تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت


زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

 

             

 

 

به زودي درش را تخته ميكنم و ميروم پي همان جسد خودم

بايد به جايي برسانمش .

دارم ميرم . ساكت . مثل وقتي كه امدم . مثل وقتي كه بودم .

حوصله ي صبوري ندارم . حوصله ي خنده . دلم تنگ ميشود

براي هرچه اينجا كاشتم و برداشت نشد .

براي همه ي كسايي كه اين مدت با من بودن ارزوي شادي

ميكنم . دست و دلم ميلرزه حالا كه ميخوام اين دكمه ي خذف

لعنتي رو فشار بدم . دارم ميرم . یا میمیرم ؟ 

چه فرق میکنه برای من ؟ برای تو ؟ 

خدانگهدار

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 6:16 قبل از ظهر توسط ساناز پناهی| |

 

 

 

                                                                               

 

 

 

مرا يادت هست؟

 

من همانم كه شبي دردالود

 

راز دل گفتم و باور كردي

 

بهر قلب باراني من

 

چشم خود تر كردي

 

من گفتم و گفتم

 

تو شنيدي

 

تو مرا از همه عالم سر كردي

 

تو مرا يادت هست؟

 

من همانم كه تو گفتي به جهان

 

يكي يكدانه منم

 

گل گلخانه منم

 

ناز و دردانه منم

 

من همانم به خدا اين بدنم

 

اين همه جان و تنم

 

بين مرا من همان ماندم و هستم

 

تو چرا خار شدي؟

 

بهر اين قلب باراني من

 

تو چرا مار شدي ؟

 

نيشكي ميزني و ميبريم بي خود و تنها

 

من همانم به خدا 

 

من همانم به خدا

 

.

 

تو مرا يادت هست ؟

 

نيست

 

به خدا يادت نيست

 

من فراموش شدم

 

شعله اي بودم و خاموش شدم

 

تو مرا يادت نيست

 

من مردم و لبخند تو اغوش شدم

 

جام زهر سفرت نوش شدم

 

خاموش شدم

 

.

 

تو مرا يادت نيست

 

من تو را يادم هست

 

تو اگر باز شبي غصه ي ترك معشوق

 

به دامن داشتي

 

يا گل گريه توي چشم ميكاشتي

 

نام من اواز كن و

 

نغمه ي خود ساز بكن

 

گرچه يادت نيست مرا

 

هستم ان روز كنارت

 

هرچه خواستي بهر من ناز بكن

 

دل خود نزد من بازبكن

 

گرچه يادت نيست مرا

 

تو خدا پشت و پناهت

 

به سلامت

 

عاشقانه زيستن را اغاز بكن

 

گاهي هم اگر خواستي و يادت بود

 

بهر مرده

 

بهر من

 

فاتحه اي بر خوان و

 

باز هم بهر جسدم

 

ناز بكن

 

ناز بكن

 

روح من ان دم كنار تو كشد نازت را

 

تو اگر يادت بود . . .

 

 

 

 

 


 

احساس ميكنم كشيدن اين جسد بي خاصيت دنبال خودم

خيلي سخت است كه اينجوري خسته ام كرده . گنديده

از بس توي گرماي اينجا انداخته امش روي كولم و توي

كوچه ها پرسه زده ام . احساس ميكنم بدجوري پوسيده ام

كه تا تكان ميخورم يه تكه از من جدا ميشود . همه جا پخش

شده ام . مثل ليسه هايي كه فرامرز ميكوباندشان به ديوار .

خيلي بد به قتل رسيده ام خيلي . جسدم تا مدتها بي حركت

مانده  بود و بو گرفته بود تا خودم دست به كار شدم و

انداختمش روي كولم و كشان كشان از همان موقع ميبرمش .

نميدانم كجا . بابا مرده شورت را ببرند با اين دختر تربيت

كردنت .

دارم ميروم . شايد دوباره برگردم ولي نه حالا كه چشم

و دلم درد ميكند . ميخواهم اين جسد لعنتي را به يك جايي

برسانم . بعد .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط ساناز پناهی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست