تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت


زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

                  

 

كشيدن خانه هاي كج

ادمهاي معوج

گلهاي سبز با برگهاي سرخ

جويدن ته مداد قرمز

و دوختن لباس براي مرغم

اخرين پيشي عمرم

نازي

كه جبار پسر همسايه سوزاندش

يادم رفت به دادگاه عدل الهي شكايت ببرم

و يعقوب

گوسفند خاله

كه با تمام شپش هايش بوسش ميكردم و لذتي داشت

كه حتي بوسه هاي مادر هم نداشت

.

بعدازظهرهاي داغ تابستان

و خوابي كه اجبار مادر بود

اما كدام خواب ؟

سراسربيداري بود و خيال و خاطره

وعروس شدن به مردهايي از ديار كتاب هاي بابا

و بچه داشتن

نازي را ميگويم

بچه اي كه هم قد خودم بود

براي خواب ولالايي :

لالا لالا كه شب تاره نخوابيدن خطر داره

لولو پشت در خونه تو رو ميخواد بترسونه

و هجوم من به اغوش مادر از ترس لولو

و هجوم نازي به اغوش من

از ترس مامان . . . . . . . . . . . . . 

.

عاشق شده بودم به پسركي از اهل و ديار ب 612

و چه عشق استواري

كه قسم خورده بودم بعد از مرگش هرگز ازدواج نكنم

همان سالهاي پنج شش سالگيم

كه اسمان معناي ديگري داشت

و پسرك معشوقه ام ان دورها برايم دست تكان ميداد

بچه بودم . . .

.

.

و مادر خواب بود و چه میدانست . . . . . . . . . . . . .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط ساناز پناهی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست