زنی که اخر حوصله اش سر رفت
ته كوچه ي بن بست ، كنار خانه ي همان پيرزن كه ميگفتي بچه ميكشد و كليه اش را ميخورد ، ايستاده ام . ياد بعد از ظهر هاي داغ تابستان كه مي امدي و ميبرديم كنار خانه ي همان پيرزن و با شجاعت درش را ميزدي و فرار ميكرديم . و من هميشه به تو افتخار ميكردم . با لبان بچه گانه ام مي بوسيدمت و تو مست غرور ميخنديدي ، چه دوست داشتني بود بچگي هايت . . . . . . . . . . ته كوچه ي بن بست ايستاده ام ، كنار خانه ي همان پيرزن كه كشيده زد مرا و تو بغلم كردي تا گريه نكنم . گفتي مرد باشم ، من كه مرد نبودم ، بودم ؟ . ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام ، همانجا كه دستم را گرفتي و تا مدرسه رسانديم . و چپ چپ نگاه كردي به بچه پسران همسايه كه نگاهم ميكردند . همانجا كه گفتي مواظب خودم باشم ، بوسم كردي و رفتي . هنوز لپم سرخ ميشود وقتي يادم ميايد . همانجا بود كه گفتي خانم باشم بودم ، نبودم ؟ . ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام ، همانجا كه اش پختند و صلوات كردند و تو رفتي . رويم نشد بگويم لباس سربازي چقدر به تو مياید اما فهميدي . با تمام ابهت مردانه ات كه دوست ميداشتم امدي و گفتي ممنون . گريه كردم گفتي مرد كه گريه نميكنه . من كه مرد نبودم بودم ؟ . ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام . همانجا كه بابا امد و بغلم كرد ، همانجا كه مامان زار زد ، همانجا كه بخت سفيدم را دو سرو دو گوش برد . همانجا كه ياد گرفتم شيمي درماني كه كني موهايت ميريزد . تو اينها را نميدانستي ، نميدانستي كه امدي عيادتم و ماتت برد و من صدايي نداشتم كه در بيايد . گريه كردي و گفتم مرد كه گريه نميكنه . راست گفتم ، نگفتم ؟ . ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام . همانجا كه امشب حجله ي تو را ميسازند . همانجا كه عروست لباس سفيد پوشيده ، همانجا . ايستاده ام كنار خانه ي متروك پيرزن ، چرا نمي ايد مرا بكشد و كليه ام را بخورد ؟
بابک بیات مرد عروسی خوبان شاید وقتی دیگر و کشتی انجلیکا هم به قصه ها پیوست . . . . . . . . . . 

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


