تبليغاتX
زنی که اخر حوصله اش سر رفت


زنی که اخر حوصله اش سر رفت

 

 

                                          

 

     ته همان كوچه ي بن بست

 

 

ته كوچه ي بن بست ، كنار خانه ي همان پيرزن

كه ميگفتي بچه ميكشد و كليه اش را ميخورد ، ايستاده ام .

ياد بعد از ظهر هاي داغ تابستان كه مي امدي و ميبرديم

كنار خانه ي همان پيرزن و با شجاعت درش را ميزدي

و فرار ميكرديم .  و من هميشه به تو افتخار ميكردم .

با لبان بچه گانه ام مي بوسيدمت و تو مست غرور

ميخنديدي ، چه دوست داشتني بود بچگي هايت . . . . . . . . . .

ته كوچه ي بن بست ايستاده ام ، كنار خانه ي همان پيرزن

كه كشيده زد مرا و تو بغلم كردي تا گريه نكنم .    گفتي

مرد باشم ، من كه مرد نبودم ، بودم ؟

.

ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام ، همانجا كه دستم را

گرفتي و تا مدرسه رسانديم .  و چپ چپ نگاه كردي به

بچه پسران همسايه كه نگاهم ميكردند .  همانجا كه گفتي

مواظب خودم باشم ، بوسم كردي و رفتي .  هنوز لپم سرخ

ميشود وقتي يادم ميايد .  همانجا بود كه گفتي خانم باشم 

بودم ، نبودم ؟

.

ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام ، همانجا كه اش پختند

و صلوات كردند و تو رفتي .  رويم نشد بگويم لباس سربازي

چقدر به تو مياید اما فهميدي  .   با تمام ابهت مردانه ات كه دوست

ميداشتم امدي و گفتي ممنون .   گريه كردم    گفتي مرد كه

گريه نميكنه .  من كه مرد نبودم بودم ؟

.

ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام .  همانجا كه بابا امد و

بغلم كرد ، همانجا كه مامان زار زد ، همانجا كه بخت سفيدم

را دو سرو دو گوش برد .  همانجا كه ياد گرفتم شيمي درماني كه

كني موهايت ميريزد .   تو اينها را نميدانستي ، نميدانستي كه امدي

عيادتم و ماتت برد و من صدايي نداشتم كه در بيايد .   گريه كردي

و گفتم مرد كه گريه نميكنه .  راست گفتم ، نگفتم ؟

.

ته همان كوچه ي بن بست ايستاده ام .  همانجا كه امشب حجله ي

تو را ميسازند .  همانجا كه عروست لباس سفيد پوشيده ، همانجا .

ايستاده ام كنار خانه ي متروك پيرزن ،  چرا نمي ايد مرا بكشد

و كليه ام را بخورد ؟

 


 

بابک بیات

مرد عروسی خوبان

شاید وقتی دیگر

و کشتی انجلیکا هم

به قصه ها پیوست  . . . . . . . . . .

                                                      

                                                       

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ساناز پناهی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست